سيد محمد كمره اى
359
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
آقا ميرزا عباسقلى خان رفته اظهار داشت كه باقر خان پدر داخل تحقيق بلديه شده اما ميلش به واسطه مساعدت نير السلطان و نظام السلطان به حكومت حضرت عبد العظيم است و آقا نصر الله برادر متولىباشى مىگويد من هم حاضرم به مساعدت و اظهار . من گفتم اگر نظام السلطان مايل باشد محتاج به تحريك اهالى حضرت عبد العظيم نيست . بعد قرار شد باقر خان پدر را بفرستد منزل . برضد خيانت بازارىها بعد از راه خيابان پياده به دكان آقا شيخ حسين گيوه فروش رسيد اظهار داشت كه مىخواهيم نوشته به خيانت ده بيست نفر بازارىها كه تجمع و دستهبندى براى وثوق الدوله و عين الدوله كردهاند طبع و منتشر نمائيم نمىدانيم به چه شخصى بدهيم بنويسد . گفتم هركس بتواند . گفتند شما . گفتم من حال ندارم . بعد به خانه مستشار رفته بامداد و آقا شيخ ابو تراب آنجا بوده ، بامداد چون مهمان بود نماند و تقاضا نمودند كه روز دوشنبه ناهار در منزل مستشار بروم و ايشان هم بيايند صحبت نماييم . ناهار كشك و بادمجان عالى و آبگوشت و مسماى بادمجان و چلو ، من و مستشارين خورده آقا ميرزا عبد العظيم خان هم آمدند و تا عصر بوديم . دبير خلوت هم آمد . نامه صمصام به شيخ حسين گيوه فروش تا ساعت دو به غروب به چايى و خواب و صحبت اشعار و دواوين مشغول ، عصرى بيرون آمده ، مستشار الملك هم مىگفت آقا شيخ حسين گيوه فروش به واسطه يك كاغذى از صمصام كه سابقا به او رسيده و او را در قضيه تجمع دسته متقابل به حضرت عبد العظيم دعوت و زيد عزه را به او چسبانده ديگر روى پاى خودش بند نيست . گفتم صمصام به سايرين تملق مىكند ، به او هم بكند . بعد يك و نيم به غروب به دكان آقا ميرزا ماشاء الله دوختهفروش رفته ، حالش سالم ، گفتم يك شبى بيايد منزل ، قبول نمود كه بىخبر بيايد . بعد آمده صابون ، يك منى خريده به دكان خلخالى رفته ، خلخالى نبود . قاضى آنجا بود . قدرى صحبت و يك از شب بلند شده در بين راه گوشت و پنير خريده به منزل ، ساعت دو از شب گذشته رسيده ، هوا حبس و گرم . شب هم چلو و قدرى پنير و قدرى حلوا كه